معرفی فیلم

نقد فیلم و سریال

گزارش تصویری

اخبار سینمای ایران

ورق زدن آلبوم خاطره ها به بهانه پانزدهمین سالگرد "بلبل گویا"/ مردی که با کراوات به دیدار خدا رفت و شد

نوشته شده توسط 
آخرین ویرایش در جمعه, 06 فروردين 1395 ساعت 02:54
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
ورق زدن آلبوم خاطره ها به بهانه پانزدهمین سالگرد "بلبل گویا"/ مردی که با کراوات به دیدار خدا رفت و شد ورق زدن آلبوم خاطره ها به بهانه پانزدهمین سالگرد "بلبل گویا"/ مردی که با کراوات به دیدار خدا رفت و شد

هماگویا (سی و یک نما)- چهارم عید بود. از پله ها اومد پایین و گفت که شما برید خونه مهدی. پروین رو هم ببرید. من یه چرت می خوابم و بعد میام. ما رفتیم خونه ی مهدی، پروین رو هم بردید. اما او نیومد...

به خونه ی مهدی که رسیدیم، گوشی تلفن دستش بود. رنگش مثه گچ سفید. داشت با همکاراش هماهنگ میکرد که سریع بیان بیمارستان سجاد. میگفت که حال بابام بده.

رفتیم بیمارستان سجاد. او قبل از ما رسیده بود. داشتن از راه شاهرگ گردن بهش خون میزدن. مامان پری گریه می کرد که او آخرین طنز زندگی اش رو هم گفت: "پروین! آخرش مردم و تو رو طلاق ندادم".

و به همین سادگی رفت. مردی که نه نمازش ترک میشد و نه کراواتش در مجالس رسمی.

به همین دلیل هم شاید معروفترین غزلش "با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"باشد.

مرد مرثیه سرا که استاد بهاءالدین خرمشاهی او را سعدی زمان می دانست. مردی از نسل توفیق و از جنس گل آقا، مردی که فیات آبی متالیکش را شهرام شکیبا هم به یاد دارد. فیات آبی داغونی که در تناقض بود با تعصبی که روی تیم محبوبش پرسپولیس داشت. تعصب تا اونجا که در سال 60 موقع تماشای بازی استقلال و پرسپولیس موجب سکته ی قلبی اش شد. مردی که حتی اشعار سنگ قبرش را خود سروده بود در عزای خویش می گریم....

در عزای خویش می گریم

در عزای آنکه گویا بود

در عزای آنکه فریادش

روزگاری اوج پیما بود

در عزای خویش می گریم

آنکه می خندید بر هر غم

آنکه با من بود و اکنون نیست

شادی سوزنده ماتم

در عزای خویش می گریم

آنکه روزی بود و اکنون نیست

اینکه می گردد به نام من

در لجنزار تباهی کیست؟

این سراپا بیم را باید

من به نام خویشتن خوانم

این زپا تا سر زبونی را

آن همه مردانگی دانم

در عزای خویش می گریم

با هزاران چشم ناپیدا

اشک می بارم به آرامی

بر مزار «بلبل گویا»

 

شعر «با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد»

 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

 

بر خلاف جهت اهل ریا، رفتم و شد

 

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

 

همچنان آینه با صدق و صفا، رفتم و شد

 

با بوی ادکلنی گشت معّطر بدنم

 

عطر بر خود زدم و غالبه سا،رفتم و شد

 

حمد را خواندم و آن مّد"ولاالضّالین"را

 

ننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شد

 

یکدم از قاسم و جبّار نگفتم سخنی

 

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

 

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

 

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا،رفتم و شد

 

مدعّی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کیّ؟

 

من دلباخته بی چون و چرا، رفتم وشد

 

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

 

من خدا گفتم و او گفت بیا، رفتم و شد

 

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

 

فارغ از کشمکش این دو سه تا، رفتم و شد

 

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

 

پیر من آنکه مرا داد ندا، رفتم وشد

 

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

 

تا بدینسان شدم از خلق رها، رفتم و شد

 

 

photo_2016-03-23_22-53-49.jpg

 

 

photo_2016-03-23_22-53-54.jpg

مراسم تقدیر از بلبل گویا در موسسه گل آقا

photo_2016-03-23_22-54-15.jpg

 

 

photo_2016-03-23_22-54-27.jpg

 

 

photo_2016-03-23_22-54-35.jpg

 

 

photo_2016-03-23_22-54-42.jpg

 

 

photo_2016-03-23_22-54-50.jpg

محمدعلی گویا، مرتضی فرجیان، کیومرث صابری فومنی که حالا هیچکدام نیستند

photo_2016-03-23_22-55-08.jpg

 

3 نظرها

  • پیوند نظر دوشنبه, 29 مرداد 1397 ساعت 09:45 ارسال شده توسط پرستو

    میدونم که روحت شاده، مثل لبخندی که همیشه به چهره داشتی. 17 سالم بود که اولین بار خونه عمه دیدمت، اون روز از شوخی ات یکه خوردم، گفتی: زیبا، آرزو، شما دیگه برید کنار، شما رو نمی گیرم، پرستو رو می گیرم. !!
    بعدها به لحنت آشناشدم. این آشنایی 5 سال بیشتر طول نکشید. چقدر دیر دیدمت و چقدر زود رفتی.
    "آقای گویا"، همیشه اینجور خطابت می کردم. تمام خوابهای پریشان دوران دانشجویی منو تعبیر می کردی، یه بار تلفنی توی تعبیر خوابم گفتی "از زندگی نترس، جلو برو، نگران نباش".
    می دونی آقای گویا، هنوز که هنوزه، از زندگی می ترسم.
    دائما این سوال رو می پرسم، آیا کسی پیدا میشه که شما رو فقط یک بار دیده باشه، اما بتونه فراموشتون کنه؟
    امیدوارم انقدر زنده بمونم که کتاب اشعار طنزت هم چاپ بشه.
    "گفتی که نان ارزان می شود، کو نان ارزانت؛ عمه ات به قربانت"
    گفتی که این شعرت رو توی دسته های سینه زنی، می خوندن. واقعا کی چاپ می شه؟!.......................................پرستو جان به شدت منقلبم کردی.دنیا بازی های عجیبی داره. من در جایگاهی نیستم که بتونم در مورد چاپ اشعار طنز وی دخالتی داشته باشم. من هم چشم انتظار این اتفاق از جانب فرزندان او هستم. چند وقت پیش که در بی بی سی فارسی آقای توفیق رو دیدم ، که این شعر را با افتخار خوند و با غرور از آن به عنوان یکی از ماندگارترین اشعار مجله فکاهی توفیق یاد کرد بی آنکه نامی از شاعرش ببرد بسیار غمگین شدم.درست مثل همین شعر با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد که خیلی ها نمی دونند شاعرش کیست. متاسفانه شما رو نمی شناسم اما ممنون از یادآوریت و ممنون که سایت ما رو دنبال می کنید

    گزارش
  • پیوند نظر شنبه, 28 فروردين 1395 ساعت 16:25 ارسال شده توسط Adel

    کتاب شعر استاد گویا واقعا عالیه.
    به‌نظرم بهترین تعریفی که میشه از اثر استاد کرد این است که شعر در تک تک اشعار ایشان حضور دارد و چون شعر زبان حقیقت است و حقیقت با شعر آشکار و حاضر می‌شود؛ اشعار استاد در شعر گونه‌ترین حالت خودش است.
    شاعر با متصل شدن به عالم شعر است که شاعر می‌شود و می‌تواند از حق و حقیقت سخن راند.

    گزارش
  • پیوند نظر پنج شنبه, 05 فروردين 1395 ساعت 01:41 ارسال شده توسط فریبا شکورصفت

    روحشون شاد، شاعری چیره دست، مردی بزرگ و دوست داشتنی که ارزش وازه ها را می دانست و زبان شعر را که هنری قدسی است برای بیان اندیشه خود برگزیده بود . با سپاس از شما خانم گویا که چه زیبا مهر بیکرانتان را به استاد بلبل گویا سعدی زمان عیان کردید و ما را از یادآوری شخصیت ایشان بهره مند ساختید.

    گزارش

نظر دادن

لطفا نظرات، انتقادات و پیشنهادهای خود را با حفظ ادب ارسال فرمایید. نظرات شما پس از بازبینی مدیرسایت منتشر می شوند.