معرفی فیلم

نقد فیلم و سریال

گزارش تصویری

اخبار سینمای ایران

پنج شنبه, 15 خرداد 1393 05:03

تحلیلی از فیلم «آگراندیسمان» / زاویه نگاه «میکل آنجلو آنتونیونی» به حقیقت

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

آرش پرنوسی (سی و یک نما)- آگراندیسمان آنتونیونی بی تردید از معروف ترین و شناخته شده ترین آثار این فیلمساز ایتالیایی است. در واقع عمدتا این فیلم او را به عنوان نقطه عطف، و مهم ترین اثر کارنامه او می شمارند.

در این فیلم شاهد تغییرات مهمی در بیان این فیلمساز چه در فرم و چه در محتوا هستیم. این فیلم را نوعی گسست از مضامین تماتیکی که فیلمساز به خوبی در آثار گذشته اش مخصوصا سه گانه (ماجرا، شب، کسوف) و همین طور صحرای سرخ  به آن ها پرداخته است می شناسند. این فیلم باعث شد تا آنتونیونی شهرتی جهانی پیدا کند و همین طور توانست نخل طلای جشنواره کن را تصاحب کند، به همین علت در طول این سال ها، هم به خاطر شهرت، و هم به خاطر اهمیت خود اثر منتقدین و تحلیل گران زیادی این اثر را مورد تحلیل و بررسی قرار داده اند. ولی نگارنده سعی دارد به نکاتی در پیرامون بپردازد که کمتر مورد بررسی قرار گرفته است. همانطور که می دانید اگراندیسمان فلسفی ترین فیلم آنتونیونی است. در این متن سعی میشود تا نگاه مولف این فیلم به مقوله حقیقت و همینطور همسان بودن دید کارگردان با دید کارکتر اصلی (تاماس) بررسی شود.  

خلاصه فیلم: توماس که به حرفه عکاسی مشغول است، به طور اتفاقی از یک زوج در پارک عکس می‌گیرد که زن پس از دیدن عکاس از او می‌خواهد که عکس گرفته شده را به او بدهد؛ عکاس نیز با حیله نگاتیو را اشتباهی به او می‌دهد. توماس وقتی به ظهور عکسها می‌پردازد و تصویر را بزرگنمایی می‌کند، متوجه صحنه قتلی در تصویر می‌شود و شب جسدی را در آن پارک میابد. توماس بار دیگری که به دیدن نگاتیوهایش می‌رود دیگر نگاتیوی و عکسی وجود ندارد؛ وقتی به پارک بر می‌گردد نیز می‌بیند جسدی وجود ندارد. (ویکی پدیا)

در فیلم تاماس عکاسی می کند. در واقع حقیقت از چشمانش پنهان است و با یک وسیله یعنی دوربین (یک شیء  ابژه) حقیقتی را ثبت می کند. که در ادامه تمام عکس ها و حتی جسد نیست می شوند. می خواهم به یکی از صحنه هایی که نگاه کارگردان به این معقوله قابل مشاهده است اشاره کنم، صحنه ای که تاماس برای اولین بار بعد از بیرون آمدن از عتیقه فروشی به پارک می رود و از مناظر و پرندگان عکاسی می کند، زمانی که وارد پارک می شود پشت سرش دو نفر در زمین تنیس مشغول بازی هستند هم صدای برخورد توب با راکتشان شنیده می شود و هم تصویرشان دیده می شود، در نمای بعد پسر مشغول عکاسی از پرندگان است، وقتی چند لحظه بعد دوربین مجددا پسر و در بک گراندش زمین تنیس را نشان می دهد خبری از آن دو نفر که همین چند ثانیه پیش مشغول بازی بودند نیست (توجه کنید به تصاویر زیر)

 فاصله ی نمای اول از زمین تنیس که دو نفر مشغول بازی هستند تا نمای دوم که دیگر خبری از آنها نیست برابر است با فاصله ای چند ثانیه ای و کوتاه، اگر بخواهیم به این که، آنها حین این فاصله از زمین خارج شدند  فکر کنیم عملا غیر منطقی است. در ضمن کارگردان روی زمین تنیس خالی شده تاکید می کند. در این صحنه آنتونیونی انگار نوعی شعبده بازی برای ما انجام می دهد. شعبده بازی آنتونیونی در باب آشکار و نهان بودن حقیقت است، یعنی مفهومی که خود فیلمساز (برای مثال صحنه ای که در بالا ذکر شد) و همین طور تاماس مدام با آن درگیر است. در مورد تاماس و ابهام در حقیقت می توان اشاره کرد به صحنه هایی که تاماس مجددا سراغ عکس ها می رود و آنها ناپدید شده است و یا وقتی که به سراغ جسد می رود، ناپدید شده است. این پدیده در جاهای دیگر فیلم باز هم قابل رویت هست. صحنه پایانی فیلم جایی که دلقک ها برای بار دوم در فیلم ظاهر می شوند را به خاطر بیاورید زمانی که به صورت خیالی مشغول تنیس بازی هستند (نه توپی وجود دارد و نه راکتی). هنگامی که توپ خیالی به بیرون می رود، و از تاماس که متحیر ناظر این بازی هست می خواهند توپ را برایشان پرتاب کند، تاماس این کار را انجام می دهد و توپ خیالی را برایشان پرتاب می کند، دوربین در اینجا روی صورت تاماس می ماند و چندی بعد صدای توپ و راکت به گوش می رسد این جا آنتونیونی تمام معادلاتی که در ذهن مخاطب قرار دارد را بهم می زند و تمام باور هایی که از مفهوم حقیقت وجود دارد را از بین می برد. به راستی حقیقت چیست؟ چگونه قابل تشخیص و فهمیدن است؟ و یا حتی نمای آخر فیلم وقتی دوربین از بالا تاماس را تنها در دل زمین چمن نشان می دهد، در این تصویر قبل از بالا آمدن پایان در ثانیه ای تاماس محو می شود و بعد پایان بالا می آید، انگار همه اینها خیال بوده و انگار تاماس و این داستان ها از ابتدا واهی بوده اند (نگاه کنید به تصاویر زیر).

آگراندیسمان را عمدتا فیلمی متفاوت از آثار گذشته ی آنتونیونی می شناسند. همان طور که اشاره شد در آثار قبلی این فیلمساز مخصوصا سه گانه ی درخشانش که به مفاهیمی چون: الیناسیون و عدم ارتباط انسان ها در عصر مدرن، پوچی در روابط عاطفی و.... که در راس این داستان ها همیشه شاهد یه زن به عنوان کارکتر اصلی هستیم، پرداخته شده است.

به گمان نگارنده در این فیلم با توجه به تغییراتی که هم در فرم و هم در محتوا دیده می شود باز هم ارجاعاتی به مفاهیمی که در فیلم های گذشته این کارگردان وجود داشته دیده می شود، برای مثال می توانم به صحنه ای که دختر برای گرفتن نگاتیو ها به آتلیه تاماس آمده اشاره کنم. همسر تاماس تلفن می کند تاماس گوشی را به دختر می دهد و وقتی دختر متوجه می شود آنسوی تلفن همسر تاماس هست گوشی را به او میدهد و او تلفن را قطع می کند تاماس به دختر می گوید: «اون واقعا زن من نیست. فقط چند تا بچه داریم... نه بچه هم نداریم. هر چند فکر می کنم مثل اینه که بچه هم داشته باشیم. اون خوشگل نیست ولی راحت میشه باهاش زندگی کرد. نه اینطوری هم نیست. به همین خاطرم من با اون زندگی نمی کنم.» هنگامی که تاماس مشغول صحبت با دختر است بر روی دیوار تابلویی از کسوف دیده می شود و حتی بالشتی کوچک روی مبل وجود دارد که عدد 3 روی آن درج شده است (به تصاویر زیر توجه کنید).

 در اینجا فیلمساز ارجاعاتی می دهد به سه گانه ی خود، و مخصوصا آخرین فیلم این سه گانه یعنی کسوف. با توجه به مفاهیم تماتیک این صحنه، ( ارتباط سرد تاماس با همسرش و بیگانگی و یأس در رفتارش) فیلمساز ما را به خوبی با نشانه هدایت می کند به سمتی که مورد نظرش هست.

در عصر مدرن: خرد باوری، تلاش برای عقلانی کردن همه چیز، شکستن عادت های اجتماعی با پشت سر گذاشتن ارزش های سنتی و همینطور باور به اصالت علم تجربی، انسان را به سوی پیشرفت هدایت می کند. در تفکری که انسان خود بنیاد، در راس آن وجود دارد کم کم جایگاه دین در زندگی انسان کم رنگ می شود و از بین می رود، چیزی که در این اثر شاخص آنتونیونی، خیلی موجز به آن پرداخته شده است. نگاه کنید به ابتدای فیلم جایی که 2 راهب از زیرزمین بیرون می آیند و دلقک ها به سرعت آنها را کنار می زنند و از آنها رد می شوند، یا جایی دیگر وقتی تاماس به همکارش اشاره می کند تا محیط آتلیه را برای عکاسی از مدل آماده کند همکارش به سمت دیوار می آید و نخی که احتمالا برای کرکره است می کشد و نور به داخل تابیده می شود، هنگام کشیدن نخ شکلی مثل صلیب روی دیوار وجود دارد که مانند ابزاری می ماند برای سایه روشن کردن محیط آتلیه که پسر با کشیدن آن نخ باعث نورانی شدن محیط می شود (به تصاویر زیر توجه کنید).

در آخر باید بگویم این فیلم یکی از مهم ترین و همین طور عمیق ترین فیلم های این کارگردان و تاریخ سینماست که برای درک بهترش نیاز است به دیدن چندین باره ی فیلم و همین طور خواندن مطالب و مقالاتی که برای تحلیل این اثر چه در کتاب ها و چه در اینترنت نگاشته شده اند. این اثر را می شود پلان به پلان مورد بررسی قرار داد که این طور هم بوده و مقالات زیادی در این باب منتشر شده، همچنین جا دارد اشاره کنم که در این متن به چند بخش کوچک از این فیلم پرداخته شده و تحلیل کاملی از فیلم نیست.  

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.