معرفی فیلم

نقد فیلم و سریال

گزارش تصویری

اخبار سینمای ایران

نزهت بادی*_واکین فینیکس از آن سودایی های مساله دار و وسواسی است که از بحرانی حل ناشدنی درون خویش رنج می برد و مدام به شکل مازوخیستی با زخمی عمیق در وجودش کلنجار می رود و از این رو بیشتر و بیشتر در خود مچاله می شود و هراس ها و سرخوردگی ها و کابوس های حاصل از تک افتادگی و درک ناشدگی اش را در خود تلنبار می کند تا بالاخره یک جایی عنان از کف دهد و با خشونتی مهارنشدنی فوران کند و هر بار در این برون ریزی عصیانگرانه و دردآلود بخشی از وجودش به زوال برود.

منتشرشده در سینمای جهان

*مستند "توران خانم" به شخصیت منحصر به فرد توران میرهادی و کار بزرگش در زمینه تعلیم و تربیت نوین و شورای کتاب کودک و فرهنگنامه کودکان و نوجوانان می پردازد که در ادامه مستندهای کارستان با موضوع کارآفرینی به همت رخشان بنی اعتماد و مجتبی میرتهماسب ساخته شده و در قالب اکران اینترنتی در سایت هاشور برای زمان کوتاهی در دسترس مخاطبان قرار گرفته است.

فیلم با تصویری از بالا رفتن توران میرهادی 85 ساله از پله‌های ساختمان شورای کتاب آغاز می‌شود که یکدفعه در میانه راه می‌ایستد و به پوستری با عنوان "روزگاری که کودک بودیم" نگاه می‌کند و با آن لحن شیرین و مادرانه‌اش می‌گوید که "چه قشنگه" و این صحنه را می‌توان چکیده زندگی زنی دانست که در تمام عمرش جهان را با دیدی کودکانه نگریسته است تا آن را برای بچه‌ها به جای بهتری بدل بسازد و همین عشق و اشتیاق اوست که نمی‌گذارد با وجود پیری و دردها و بیماری‌هایش لحظه‌ای از حرکت بایستد و کاری نکند. انگار در تمام این سالها که برای کودکان کار کرده، به منبع لایزال انرژی آ‌نها وصل شده که خستگی به آن چهره نازنینش راه ندارد و هر کسی که توران خانم را دیده، او را با آن لبخند دلنشینش به یاد می‌آورد.

او در جایی از فیلم می‌گوید که مادرش به او یاد داد تا غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کند و او از ماجراهای تلخ زندگیش، قدرت بی‌پایانی می‌گیرد تا برای تحقق رؤیاهای بزرگ بجنگد و به قول پسرش با کارش هاله شکست‌ناپذیری دور خودش ایجاد می‌کند تا چیزهای منفی را نبیند و دلسرد نشود و به هیئت زن رویین تنی درمی‌آید که هیچ رنج و درد و خلأئی نمی‌تواند او را از پا بیندازد.

در انتهای فیلم دوربین به تنهایی از پله‌ها بالا می‌رود و وارد ساختمان می‌شود و در آنجا می‌چرخد و بعد صدای نفس‌های توران خانم روی تصویر محو می‌آید که پله‌ها را برای بالا رفتن می‌شمارد و این مسیر دشواری که هر روز پشت سر می‌گذارد، به ما به ازایی از سخت‌کوشی و مقاومت او در طول زندگی‌اش درمی‌آید و مفهوم تبدیل خواستن به توانستن را بازتولید می‌کند. در تیتراژ پایانی عکس‌های توران خانم را می‌بینیم که از پیری می‌آغازد و جوانی را پشت سر می‌گذارد و به کودکی‌اش می‌رسد و با عکس بچگی زنی تمام می‌شود که تمام عمرش را "به عشق کودکان این سرزمین" کار کرده است، همان جمله همیشگی‌اش که در آغاز کتاب‌هایش می‌نویسد.

توران میرهادی در میان حرفهایش آرزو می‌کند که "بچه‌ها، سرزمینشان و بزرگانشان را بشناسند" و حالا به همت رخشان بنی اعتماد و مجتبی میرتهماسب، آرزوی او در حال تحقق است و ما توران میرهادی و زنان و مردان بزرگی را می‌شناسیم که اهمیت و ارزش آنها فقط در کارهای مهمشان نیست، بلکه در الهام بخشی شان برای همه ماست که در روزگار دویدن‌ها و نرسیدن‌ها به سر می‌بریم و محتاج امیدی هستیم که آنها به ما می‌بخشند و از این جهت می‌توان بنی اعتماد و میرتهماسب و همراهانشان را نیز در تداوم راه همان بزرگانی دانست که با کارشان، کاری کرده‌اند کارستان.

پی نوشت: تا فرصت هست، مستند "توران خانم" را ببینید. حیف است تماشایش را از دست بدهید

*نزهت بادی /نویسنده و منتقد سینما

منبع: هنر آنلاین

منتشرشده در سینمای ایران

 

*در صحنه ای از فیلم "شب افتتاح" وقتی هواداران اطراف جان کاساوتیس برای امضا گرفتن جمع می شوند، او جنا رولندز را نشان می دهد و می گوید که او ستاره نمایش است و برای امضا گرفتن باید به سراغ او بروند.                      

این اتفاق نه فقط در دنیای داستانی فیلم رخ می دهد، بلکه در جهان واقعی نیز کاساوتیس به عنوان خالق فیلم خودش را کنار می کشد و همه نگاهها را به سوی جنا هدایت می کند. انگار این جیناست که با نوع برداشت و تفسیر خود از نقشی که بر عهده دارد، متن را در لحظه شکل می دهد و فیلم را می سازد. جینا در این فیلم نقش بازیگر تئاتری را بازی می کند که یکدفعه از بازی کردن در نقشی که برایش نوشته اند، سرباز می زند و حاضر به اجرای از پیش تعیین شده متن نمی شود و درنهایت روی صحنه به سمت اجرایی از نقش می رود که خودش آن را در لحظه و درست جلوی مخاطبان حاضر در سالن خلق می کند.
 
 
آنهایی که کاساوتیس و آثارش را می شناسند، می دانند که یکی از ویژگیهای مهم و اساسی سبک وی استوار کردن روایت بر اساس بداهه پردازی های بازیگران است و متن و بازیگر چنان در هم آمیخته شده اند و از دل یکدیگر برمی آیند و مدام در حال تغییر و تبدیل به یکدیگرند که به دشواری می توان تعیین کرد که کدام لحظه از فیلم از دل متن برمی آید و کدام لحظه حاصل اجرای بازیگر است. درواقع کاساوتیس با باز گذاشتن آگاهانه پیرنگ و فقدان عامدانه یک طرح واره معین به بازیگرانش این امکان را می دهد تا با متنی که در پیش رو دارند، بازی کنند و در لحظه آن را به مسیرهای متفاوت و تازه ای بکشانند. 
 
 
 
ریموند کارنی از کاساوتیس نقل می کند که در توضیح اینکه چرا فیلمهایش اینقدر بینندگان را به زحمت می اندازد، گفته است که" تماشاچیان وارد سالن می شوند و می نشینند و وقتی فیلم شروع می شود با خود می گویند "بسیار خب، بزن بریم". چند دقیقه ای از فیلم را تماشا می کنند و دوباره همین را تکرار می کنند. چند دقیقه بیشتر می گذرد و باز هم همین را می گویند اما آنچه متوجهش نیستند این است که فیلم تمام مدت "زده و رفته"، با سرعتی دیوانه وار. اما به جایی که آنها درک نمی کنند و با جایی که شاید دوست ندارند بروند". درواقع بازیگران در فیلمهای کاساوتیس از مسیرهای پیش بینی شده و نتایج قابل اطمینان منحرف می شوند و نوعی حس آماتوری، دلبخواهی و تصادفی به مخاطب منتقل می کنند که گویی نه آنها  و نه کاساوتیس نمی دانند قرار است داستان چطور پیش برود و به کجا ختم شود.
 
 
 
مخصوصا فیلمهایی که جنا رولندز در آنها حضور پررنگی دارد که مهم ترین آنها فیلمهای "چهره ها"، "زنی تحت تاثیر"، "شب افتتاح"، "مینی و موسکوویتز"، "گلوریا" و "جویبارهای عشق" است. کاساوتیس برای نخستین بار جنا را در نمایشی به نام "تنگناهای خطرناک" دید و به او علاقمند شد و چهارماه بعد با هم ازدواج کردند و از آن پس جنا به بازیگر فیلمهای او تبدیل شد ولی جنا فقط بازیگر آثار کاساوتیس نبود، بلکه آن دو با هم فیلمهایشان را می ساختند، مثل زندگی مشترکشان. هرچند کاساوتیس همواره با بازیگرانی برآمده از حلقه دوستان و خانواده اش فیلمهایش را ساخته است و آنها نقشی بیش از یک بازیگر در پروسه فیلمسازی او دارند اما هیچ کسی به اندازه جنا فیلمهای کاساوتیس را تحت تاثیر حضور خود قرار نداده و در پیوندی عمیق و ناگسستنی با آنها نبوده است.
 
 
 
شخصیتهای زنی که جنا بازی کرده است، به شدت غیرقابل پیش بینی، کنترل ناشدنی و غیرعادی به نظر می رسند و نوعی جنون و پریشانی در رفتارهایشان دیده می شود که آنها را نمی توان با هیچ نوع معیار و الگوی روانشناختی توضیح داد و یا بر اساس اصول شخصیت پردازی در درام تحلیل کرد. درواقع آنها برای پشت پا زدن به قالبهای مشخص و قواعد معین نمی توانند شخصیت ثابت و منسجم و قابل تعریفی داشته باشند و مجبورند دست به کارهای عجیب و غریبی بزنند تا خود را از حصار قوانین ناگزیر زندگیشان برهانند. این سیال و فرّار و لغزنده بودن که در شخصیت، بازی و اجرای جنا دیده می شود، به شدت با نوع سبک مبتنی بر ساختارشکنی و سنت گریزی کاساوتیس تناسب و هماهنگی دارد. درواقع آن گریز دیوانه وار کاساوتیس از تن دادن به قواعد و کلیشه های رایج که از او کارگردانی تک افتاده و مطرود می سازد، دقیقا در رفتار افسارگسیخته جینا برای رهایی از قید و بندهای تحمیلی و جبری دنیای اطرافش در فیلمهای مشترکشان تجلی می کند. 
 
 
درواقع آنچه از سوی دیگران رفتاری بیمارگونه و روان نژند به نظر می رسد، نوعی فوران مهارناشدنی و غیرمنتظره احساسات خالص و بکر در لحظه است و اینطور القا می کند که خود جنا نیز نمی داند قرار است چه تصمیمی بگیرد و دست به چه کنشی بزند و همه چیز در همان لحظه ای که او در آن قرار دارد، رخ می دهد و تکوین می یابد. گویی هیچ متنی از قبل وجود ندارد و هیچ طرح و نقشه ای پیش روی او نیست و وی بطور ناگهانی رفتاری از خود بروز می دهد و ناخواسته و نادانسته جلو می رود و سعی می کند در لحظه چیزی را بسازد. انکار، خشم و یا خشونتی که غالبا مردان فیلمهای کاساوتیس در برابر شور و رازوارگی و عصیان جنا از خود بروز می دهند، از دل ناتوانی، درماندگی و استیصال آنها برای درک و تحمل واکنش های انفجاری و رفتارهای آتشفشانی او در لحظه است که امکان همراهی از مردان دلبسته اش را می گیرد.
 
اضطراب، بیقراری و ناآرامی که در نگاه جنا پرپر می زند، او را به شوریده ای مالیخولیایی شبیه می کند که نمی تواند در یک جا بند شود و مدام می خواهد بگریزد. هر لحظه ممکن است که در چشم برهم زدنی برود و ناپدید شود و دیگر نتوان او را پیدا کرد. مدام در حال تغییر ناگهانی از حالتی به حالتی دیگر است که او را به زنی دمدمی مزاج و پریشان احوال شبیه می کند که انگار وسط مسیر طی شده مقصدش را عوض می کند و به سوی هدف نامعلومی تغییر جهت می دهد. دقیقا مثل خود ساختار فیلمهای کاساوتیس که انگار آغاز و پایانی ندارند و از وسط شروع شده اند و هر لحظه ممکن است جایی که انتظارش را نداریم تمام شود و یا موقع پایانش می تواند همچنان ادامه یابد و مسیر تازه ای را باز کند. یک جور سیر نامنظم و تعیین نشده از شکل گیری آزاد روایت که به نظر می رسد کارگردان در آن دخالت مستقیمی ندارد و بطور خودانگیخته ای در حال شدن است. 
 
 
حرکات مضطرب و بیقرار دوربین کاساوتیس که منجر به قاب بندی های نامتعارف و غیرعادی می شود و حتی گاهی به نظر می رسد که با قاب ناقص و نیمه تمامی روبرو هستیم که نتوانسته بطور کامل جنا را در خود جای بدهد، تلاش دیوانه وار او را نشان می دهد که نمی خواهد هیچ لحظه ای از بروز غیرمنتظره  پیش بینی نشده احساسات جینا در لحظه را از دست بدهد. انگار کاساوتیس هم نمی داند که این سودازده گریزپا کی و چطور بخشهای پنهانی و کشف ناشده از وجودش را عیان می کند و برای اینکه بتواند چنین لحظات کمیاب و دست نیافتنی از زن محبوبش را تصاحب کند، چاره ای ندارد جز اینکه مدام او را دنبال کند و تمام رفتارها و حالاتش را زیر نظر بگیرد تا مبادا لحظه ای را از دست بدهد و حسرت آن بر دلش و دل ما بماند. رابطه کاساوتیس با جنا در فیلمهای مشترکشان آمیزه ای از عشق و حیرت است و نوعی کنجکاوی مردانه برای کشف زنی را می نمایاند که هرچند دوستش دارد و با او زندگی می کند اما هنوز او را نمی شناسد و در هراس و نگرانی از دست دادن او به سر می برد و انگار هر چه بیشتر به او نزدیک می شود و خیره می ماند، کمتر درمی یابد که در درونش چه می گذرد.
 
 
کاساوتیس فیلم "زنی تحت تاثیر" را به درخواست جنا برای او نوشت که یکی از بهترین نمونه های مشترک همکاری آن دو به حساب می آید و چشم اندازی نامحسوس از رابطه پیچیده و متناقض آن دو در زندگی مشترک و حرفه ای شان را نشان می دهد. جنا در این فیلم نقش زنی به نام میبل را بر عهده دارد که نمی تواند و یا نمی خواهد که جلوی برون ریزی احساسات و افکارش را بگیرد و یک جور انرژی انباشته شده و غیرقابل کنترل در روابط با دیگران دارد که او را غیرعادی نشان می دهد اما مجبور است که مدام بی پروایی و جنون و عصیانش را مهار کند و دست به سرکوب امیال افسارگسیخته و آزادشده  اش بزند تا بتواند در کنار خانواده اش بماند و به آسایشگاه روانی رانده نشود. 
 
اما در تمام مدت فیلم می توان تلاش عاشقانه کاساوتیس را در مقام دوگانه همسر/کارگردان با جینا در جایگاه زن محبوب/بازیگر الهام بخش احساس کرد که می کوشد تا با پنهان کردن خود در پشت دوربین و غیاب خود عرصه امن و راحتی را برای جنا فراهم کند تا او بتواند خودش را آنچنان که هست بنمایاند و دست به هیچ پنهانکاری و ملاحظه و مراعاتی نزند تا از دل این رهایی و شوریدگی و دیوانگی لحظه ای را بیرون بکشد که هر زنی بنا بر سنت دیرینه موروثی اش آن را حتی در حضور نزدیک ترین مرد زندگیش افشا نمی کند و از آن پرده برنمی دارد. اگر آن لحظه نایاب به دست آید، می توان مطمئن بود که می توان هر زن غیرقابل نفوذ و دور از دسترسی را تصاحب کرد. 
 
بی دلیل نیست که جنا درباره همکاری اش با کاساوتیس گفته است "کار کردن با جان همان رویایی است که وقتی وارد حرفه سینما می شوی و آرزوهای معصومانه ای داری، درباره اش خیالپردازی می کنی. اینکه یک کارگردان که خود بازیگر هم هست، تو را دوست دارد و مشکلاتت را درک می کند و به تو شهامت می دهد و ایمان دارد که تو قادری وارد حیطه هایی شوی که در کنار کارگردان های دیگر بخاطر ترس از سرزنش یا شرم از ورود به آنها هراس داری". با این وجود وقتی فیلمهای مشترک این زوج حسرت برانگیز را می بینیم، احساس می کنیم روح دربند کشیده جینا در جستجوی راه فراری برای بیرون زدن از تنگنای فیلمهای کاساوتیس که گرفتارش کرده اند، در حال دست و پا زدن است. روح مهارناشدنی زنی که نمی خواهد حتی مرد دلباخته اش به درون پنهان و رازناک زنانه اش پی ببرد و آن را کشف کند و مالکیتش را به دست آورد.
 
نویسنده : نزهت بادی 
منبع: نشریه "سینما چشم"  به سردبیری پرویز جاهد 
 
 
 
منتشرشده در سینمای جهان

سی و یک نما - "این فیلمی خانوادگی نیست" به عنوان آخرین فیلم آکرمن مستندی درباره مادر ناتوان و سالخورده اش است که حالا بعد از مرگ ناگهانی شانتال آکرمن، دیگر فقط با اثری روبرو نیستیم که در آن آکرمن ترس از مرگ مادر و فراموشی خاطراتش را با ثبت ساده ترین و کوچک ترین رفتارهای روزمره او به نمایش می گذارد، بلکه به نظر می رسد آکرمن به واسطه نزدیک شدن به مادری در آستانه مرگ، کلنجارهای شخصی اش پیرامون مرگ خود را نیز بیان می کند. ظاهرا آکرمن بعد از مرگ مادرش دچار افسردگی شدید بوده است.

منتشرشده در سینمای جهان

نزهت بادی * - نمایش "دیور" نوشته هاله مشتاقی نیا و کارگردانی آریان رضایی درباره دشواری‌های برقراری تعامل میان انسان‌های معاصر است که هرچند راه‌های ارتباطی روزبه‌روز گسترده‌تر و متنوع‌تر می‌شود، اما افراد همچنان ناتوان از درک متقابل یکدیگر هستند و نمی‌توانند با هم گفت‌وگو کنند و برای مشکلاتشان راه حلی پیدا کنند. از این رو انتخاب رویکرد تعاملی برای چنین تئاتری کاملاً هوشمندانه به‌حساب می‌آید و چنین ایده جسورانه‌ای به مخاطب این فرصت را می‌دهد تا آنچه را که در صحنه در حال دیدن است، خود نیز تجربه کند و داستان از قالب نمایشی صرف خارج شود و کارکرد واقعی برای زندگی به دست آورد.

منتشرشده در تئاتر

نزهت بادی* - آدری هپبورن با اندامی لاغر، چهره‌ای معصوم، چشمانی درشت و موهای اغلب کوتاهش شمایلی ماندگار از یک شاهزاده خانم زیبا و دوست‌داشتنی می سازد که حتی در آن لباس‌های پر ‌زرق و برق هم مثل یک دختربچه بازیگوش به نظر می‌رسد که مثل همه بچه‌ها قلبش برای محبت پر می زند. در نگاه، صدا و بازی او همواره نوعی شگفت‌زدگی، شور و هیجان در مواجهه با مسایل پیرامونش دیده می شود که او را در مرز میان یک کودک و یک زن قرار می‌دهد.

 


بیشتر فیلم‌هایی که او بازی کرده، به قصه‌ها و افسانه‌های پریان می‌ماند که هنوز بعد از این همه سال طلسم فریبندگی بازی هپبورن در آنها باطل نشده است. به قول دیوید تامسون او یک پرنسس کامل برای کهنه‌شوالیه هایی چون گریگوری پک (تعطیلی رمی)، کری گرانت (معما)، گری کوپر (عشق در بعد‌از‌ظهر)، رکس هریسن (بانوی زیبای من) و همفری بوگارت (سابرینا) است.

درواقع او سادگی و معصومیت یک کودک و دلربایی و وقار یک زن را توامان دارد و هرچند همین ویژگی‌اش باعث شیفتگی و درنهایت تحول مردان بی‌اعتنای مقابلش می‌شود ولی او را نیز برای ورود به دنیای پیچیده یک زن بالغ به دردسر می‌اندازد. شاید بهترین تعریف از او را مالی هسکل ارائه داده که او را همتای مونث جیمز دین دانسته است، یک یاغی آرام‌تر ولی به همان اندازه سازش‌ناپذیر که در برابر تظاهرها و خودداری‌های زندگی بزرگسالان برافروخته می شد.

بیلی وایلدر در خاطراتش گفته هپبورن در پشت صحنه یک زن عادی به نظر می‌رسید، اما به محض اینکه جلوی دوربین قرار می گرفت، مثل یک ستاره می‌درخشید. در تمام این سال‌ها خیلی‌ها سعی کرده‌اند افسون او را در بازیشان تکرار کنند ولی هنوز کسی نتوانسته واقعا به جادوی بازی او دست یابد. بی‌جهت نبود که وایلدر دوران پس از مرگ بازیگرانی چون هپبورن را عصر بی‌ستاره‌ها می‌دانست و پیتر باگدانویچ او را آخرین معصوم سینما می‌نامید.

نویسنده و منتقد سینما*

منبع: هنر آنلاین

منتشرشده در سینمای جهان

سی و یک نما* - مارلون براندو دو بار اسکار بهترین بازیگری را به دست آورد. یک بار برای فیلم «در بارانداز» و دیگری برای فیلم «پدرخوانده». شاید هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد که روزی تری مالوی به عنوان جوان شورشی و کله شق به دون کورلئونه در جایگاه یک رئیس مافیای آرام و خونسرد تبدیل شود. همفری بوگارت به درستی گفته بود که "من با کت و شلوار وارد سینما شدم و به عنوان یک گنگستر لات جا افتادم و براندو با تی‌شرت و جین به سینما آمد و بجای یک جنتلمن در آن شناخته شد"

منتشرشده در سینمای جهان

سی و یک نما* - فیلم روایتی از گذراندن تعطیلات تابستانی یک دختربچه شش ساله همراه با مادر لاقید و بی ثباتش در متلی ارزان قیمت مخصوص قشر حاشیه نشین در کنار دیزنی ورلد است. همین جمله طولانی کمک می کند که بدانیم از فیلم چه انتظاری باید داشته باشیم.

منتشرشده در سینمای جهان

سی و یک نما – سید وحید حسینی دوران پر تلاطمی که در روزهای جنگ ، موسیقی نیز دنبال هویت خود می گشت را در قالب مستندی تحسین شده و با حضور بزرگان موسیقی چون حسین علیزاده ، علی اکبر شکارچی ، کامبیز روشن روان ،بیژن کامکار و... به تصویر کشیده  که در ادامه یکی از نقد های خوب در رابطه با این مستند را می خوانید.

منتشرشده در سینمای ایران

سی و یک نما * -مارچلو ماسترویانی با فیلمسازان مختلفی مثل فدریکو فلینی، میکل آنجلو آنتونیونی، اتوره اسکولا، ویتوریو دسیکا، لوکینو وسیکونتی، مارکو فرری، پیترو جرمی، آنجلوپولوس، رابرت آلتمن و ... همکاری کرده است اما آشناترین تصویری که از او در ذهن همه ماست، همان کارگردان ناامید و سرگشته فیلم "هشت و نیم" است که نمی تواند دیگر فیلم بسازد و دچار همان بحران خلاقیت و نبوغی شده است که نویسنده فیلم "شب" از آن حرف می زند. همان مرد در خود فرو رفته و خاموش در "گام معلق لک لک" که گویی برای همیشه از گفتگو با جهان دست کشیده است...

 
ماسترویانی در تمام نقش هایش که او را درگیر بحرانی حل ناشدنی نشان می دهد، بیش از آنکه روشنفکری افسرده و ناکام به نظر برسد، مردی را می نمایاند که دچار خستگی و درماندگی زودرس در برابر زندگی شده است و نمی داند و نمی تواند چطور در برابر هجوم بی وقفه ملالت و کسالت آن دوام بیاورد و از آن راه خلاصی بیابد.
 
 
 
نوعی رخوت و کندی و خستگی دائمی در رفتارهایش موج می زند که انگار با مردی به انتها رسیده روبرو هستیم که دیگر انگیزه و توانی برای ادامه دادن ندارد و ضعیف تر و تنبل تر از آن است که بخواهد در قالب قهرمانی ستودنی نقشی موثر در این عالم بر عهده بگیرد و تغییری به وجود آورد. پس ترجیج می دهد همواره گوشه ای بنشیند و بدون اینکه سهمی در دگرگونی های سرنوشت جهان داشته باشد و یا به دخالتی در اداره امور زندگی دست بزند، فقط با حالتی خنثی و بی اعتنا آن را نظاره کند.
 
گاهی به طرز غیرمنتظره ای زنی در مسیرش قرار می گیرد و او را برای لحظاتی کوتاه و گذرا از انزوا و انفعال خودخواسته اش بیرون می آورد و به جنب و جوشی وامی دارد و شیطنت و بازیگوشی بچگانه ای از او سر می زند، اما به سرعت آن شور و سرخوشی ناپدید می شود و او دوباره به همان مرد بی حوصله ای تبدیل می شود که از فرط فرو رفتن در کسالتی ملال بار رو به نابودی وانهدام می رود و حتی عشق هم نمی تواند او را به دل جریان پرشتاب و تپنده زندگی بازگرداند و به جهان پیرامونش که از آن بریده و فاصله گرفته، وصل کند.
 
 
 
برخلاف بازیگران هم نسلش که می توانستند دنیا را زیر و رو کنند و زندگی را به هم بریزند و هر امر ناممکنی را شدنی کنند، ماسترویانی دست به هیچ کاری نمی زند و به استقبال اتفاق ها نمی رود و خود را به خطر نمی اندازد و مبارزه ای در پیش نمی گیرد. بلکه در بی تفاوتی و انفعال، روال یکنواخت روزمرگی را در خاموشی و سکون پشت سر می گذارد و بدون اینکه به چیزی اعتراضی داشته باشد یا مخالفتی کند، خود را به جریان پوچ و تهی زندگی می سپارد که بر او تحمیل شده است.
 
انگار به نوعی همنشینی مسالمت آمیز با تمام بحران ها و مخاطرات رسیده و در برابر پیچدگی های درک ناشدنی زندگی تسلیم شده است. به آدمی می ماند که می داند بیماری لاعلاج و مهلکی سراسر وجودش را در بر گرفته اما آن را همچون جزئی جداناپذیر از هستی اش می پذیرد و با آن کنار می آید. نه اینکه نترسد و نگران نشود و از پای نیفتد، اما انگار همین پذیرش ضعف و شکنندگی و آسیب پذیری اش به او قدرت دوام آوردن و تحمل کردن می دهد.
 
به نظر می رسد وقتی نمی تواند در برابر این جهان خشن و بی رحم بایستد و دست به شورش بزند و آن را عوض کند، ترجیح می دهد خود را به بلاهت و بی قیدی و انفعال بزند و از کنار دنیایی که دوستش ندارد، بی تفاوت بگذرد و آن را نادیده بگیرد و به آن اهمیتی ندهد.
 
با این وجود آدم مدام انتظار دارد که از این همه سکون و بی حرکتی رخوتبار به ستوه بیاید و بالاخره دست به کاری بزند اما بعد می بینیم چنان این بی کنشی با سرشت او عجین شده است که می تواند تا آخر دنیا ادامه یابد، طوری که دیگر حضور این مرد ساکن و خاموش که به نظاره جهان نشسته، به چشم نیاید و از یاد برود.
 
بعد فکر می کنیم مگر آنهایی که خودشان را به آب و آتش زدند تا طرحی نو درافکنند، چه کاری از پیش بردند که حالا از ماسترویانی بخواهیم تا گوشه امن عزلت خویش را رها سازد و وارد بازی های بی رحم جهان شود. چه لذت حسرت برانگیزی دارد، حال آدمی که برای به دست آوردن هیچ چیزی خود را به زحمت نمی اندازد. در گوشه انزوایی می ایستد و تکاپو و تقلای بیهوده جهان را نظاره می کند...
 
نویسنده : نزهت بادی
منبع: خبر آنلاین
 
 
منتشرشده در سینمای جهان
صفحه1 از2
امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت
مشاهده آمار وبسایت