نامِ زوج سازنده و بازیگران، اشتیاق اولیه را میسازد؛ اما در میانه راه، سؤالی باقی میماند: چرا این اثر آنقدر با ما ارتباط برقرار نمیکند که منتقدان و اهالی رسانه، از شوق و ذوقِ آن هلاک شدهاند؟
این تضادِ نگاه و سلیقه، زمانی بیشتر احساس میشود که به فیلم «بت» نگاه میکنیم. وقتی این اثر را با «بایسکلران»، «کندو» و جسورانهتر از آن، «مگر آنها به اسبها شلیک نمیکنند؟» مقایسه میکنند، حسرت میخوریم. حسرتِ شخصیتهایی که باورپذیرند، شخصیتهایی فروپاشیده که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. اگر بخواهیم عمیقتر به تاریخ سینما بنگریم، باید به شاهکار سیدنی پولاک، یعنی فیلم «آنها به اسبها شلیک میکنند، نمیکنند؟» با بازی درخشان جین فوندا اختصاصا اشاره کنیم. در آن فیلم، فروپاشی شخصیتها در میانهی یک رقابت مرگبار، چنان با استیصال و پوچیِ هستی گره خورده بود که مخاطب را تا انتها با خود همراه میکرد. اما در آثار اخیر، گویی این فروپاشی به جای آنکه از دلِ حقیقت بیرون بیاید، با تکنیکهایی مثل «گرفتن توانِ گویش» از شخصیت، سعی در بازسازیِ مصنوعیِ آن دارد؛ مسیری کج که حالا حمید نعمتالله بر خلافِ امضای خاصش پیموده است.
و اما لیلا حاتمی؛ او مثل همیشه بازیگر خوبی است و اینجا هم بازی خوبی دارد، اما گویی ما او را در این نقش نمیخواستیم؛ یا شاید دیگر از حضور همیشگی او در نقش اولِ تمام آثار نعمتالله، دچار نوعی خستگی و اشباع شدهایم.
اما اصلِ ماجرا، فراتر از کارگردان و بازیگر است و به وضعیتِ بحرانیِ «نقد» برمیگردد. حتماً بسیاری از منتقدان «سرخ و سیاه» را پسندیدهاند، اما مسلماً نه تا این اندازه! تعریف و تمجیدهایی که مرزها را جابهجا میکند، ما را به این باور میرساند که این روزها «نقدها» تبدیل به «رپورتاژ» شدهاند. مشکل اصلی اینجاست که «نقدها» دیگر نقد (به معنای ارزیابی) نیستند؛ بلکه صرفاً نوشتههایی هستند که سفارش میشوند تا به عنوان نقد عرضه شوند. وقتی منتقدان، نقد را تنها با «نوشتنِ کلمات» معنا میکنند و آن را به یک تجارتِ ساده و یا دوستانه تبدیل کردهاند. روزی که نقد، «نقدی» شد، یعنی روزی که دیگر کسی جرأت نکرد بگوید: «این اثر، آن چیزی نبود که ما انتظارش را داشتیم.»

