جمعه, 31 مرداد 1399 01:14

به بهانه‌ی ساخت قسمت جدید از سریال "فرندز" / فرصتی برای خاطره بازی

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
به بهانه ی ساخت قسمت جدید از سریال "فرندز" / فرصتی برای خاطره بازی به بهانه ی ساخت قسمت جدید از سریال "فرندز" / فرصتی برای خاطره بازی

ناصر یاخچی بیگلو/ سی و یک نما - «تام سلک» ایفاگر نقش «ریچارد» در فصل دوم " فرندز" که به عنوان دوست یا نامزد «مانیکا» در این سریال حضور پر رنگی داشت، صحبتهایی داشته با این مضمون که دوستان سریال فرندز (مانیکا «کورتنی کاکس» و ریچل «جنیفر آنیستون»، فیبی « لیسی کوردو»، راس «دیوید شویمر»، چندلر «متیو پری» و جویی «مت له بلانک» ) آنقدر در پشت صحنه با یکدیگر صمیمی بودند که او گاهی در میان شان احساس غریبگی می کرده .


با این مقدمه باید اشاره کنیم که در این مطلب که به بهانه ساخت قسمت ویژه ای از سریال "فرندز" که قرار است ساخته شود،نوشته شده و قرار نیست که معرفی و یا نقدی بر این سریال پرطرفدار داشته باشیم، چون نه فرصت مناسبی برای معرفی است و نه زمانیست که نقد را برتابد، درحقیقت میخواهیم دور هم بنشینیم و نوستالژی بازی کنیم.
به یاد بیاوریم که چقدر به «جویی» و خنگ بازی ها و حتی بی استعدادی هایش خندیدیم. به «مانیکا» و رئیس بازی ها و حرص خوردن هایش، به «فیبی» و کارهای عجیبش، به «چندلر» و جوکهای بی مزه و بامزه اش.

یادمان بیاید که چقدر حرص میخوردیم از دست «راس» و «ریچل»، از دست غرور های بیجا و حتی بد اقبالی های شان که همه کاری کردند، جز یک ازدواج راحت و دلخوشانه.

توی ذهنمان بگردیم و ببینیم اولین بار کی نشستیم پای سریال و «ریچل» را با لباس عروس دیدیم که از پای مراسم عقد فرار کرده بود. شاید ۲۵ سال پیش، زمانی که تازه سریال شروع شده بود و شاید ۲۰ یا ۱۰ سال قبل. حتی شاید همین چند ماه پیش که به زور کرونا و قرنطینه مجبور به نشستن توی خانه شدیم، این سریال را دیده باشیم.

خاطره بازی کنیم و یادمان بیاید که چقدر به موقعیت‌های کمیک فیلم خندیدیم که هنوز هم کلاس درسی است برای کمدی نوشتن و ایجاد موقعیت‌های خنده دار. از بوقلمون سر کردن «مانیکا» بگیریم تا رفتن جوجه ها به داخل میز فوتبال دستی. به «جویی» که قرار بود به «مانیکا» کمک کند تا اقتدارش در آشپزخانه را به دست آورد و.... هزاران موقعیت دیگر.

چقدر به نوجوانی های «مانیکا»ی چاق و شیرین خندیدیم و چقدر لذت بردیم از بازی «کورتنی کاکس» در این نقش. به تمام کریسمس ها و اعیاد شکرگزاری که «مانیکا» مادر گروه می شد و همه توی خانه اش جمع می شدند. یاد روزی بیفتیم که چطور «مانیکا» به هول و ولا افتاده بود، وقتی سر شرط بندی، آپارتمان شان را به پسرها باختند و میزبانی را از دست داد. مانیکایی که بالاخره سرآشپز شد، اما به جان کندن.

دور هم از «چندلر» بگوییم و موقعیت‌هایی که به قول خودمان میخواست مخ دختری را بزند، و هر بار گند میزد. «چندلر»ی که فراری بود از خاطرات پدر و مادرش. به مزه پرانی ها و جوک گفتن های «چندلر»، که به جوک های خوبش می خندیدیم، چون مزه داشت و به بی مزه هایش هم خندیدیم چرا که تلاش «چندلر» و واکنش بقیه خنده دارش می کرد. چقدر خوب بود وقتی «چندلر» نگاه عاقل اندر سفیه می کرد و چقدر خوب بود رابطه شان با «جویی» و البته صندلی های چرم.

990531Friends31nama.jpg

به «جویی» خوشتیپ و کم هوش و پرخور می خندیدیم. به پسری که بدنی بالغ داشت و ذهنی کودکانه. در واقع «جویی» آن نقشی بود که بقیه نمی توانستند باشند، وقتی کمدی می ساخت که جلوی در اتاق ها را می گرفت، اردک و خروس نگه می‌داشت، خطبه خوان می شد و پیتزا می خورد و باز هم می خورد و باز هم می خورد.

« فیبی» را با آن چهره متفاوت اش به یاد بیاوریم. با آهنگ های ناخوشایندی که می خواند. شاید به «فیبی» و موقعیت هایش کمتر از بقیه خندیدیم اما داستانهایش را هرگز فراموش نمی کنیم. به دنبال خانواده بودن ش، خواهر دوقلویش، به دوست پسرهایش که متفاوت بودند و البته سه قلو به دنیا آوردنش را.

بعد بنشینیم و درمورد کشش اصلی کل ۱۰ فصل حرف بزنیم. عشق، دوری و نزدیکی «راس» و «ریچل». «راسِ» دانشمند و استاد را به یاد بیاوریم و ازدواج و طلاق هایش را بشماریم.

خاطره بازی هایمان که تمام شد، چند کلمه ای بگوییم از ویژگی های شخصیتی این شش دوست، که یادمان بیاید، چقدر خوب شخصیت پردازی شده بودند.

از «راس» بگوییم که مهربان بود. زیادی مهربان و البته کمی مغرور و حسود. دوستانش را زیادی درک می‌کرد و می‌خواست هر آنچه که آنها دوست دارند بشود. حسادت ش هم از همین مهربانیش سرچشمه می گرفت. برای طرف مقابلش زیادی مایه می گذاشت و وقتی که میدید آن یکی، برای دیگران مایه می گذارد و برای او نه! حسادت میکرد. از سر مهربانی زن می گرفت و از سر مهربانی هم طلاق می داد. از سر مهربانی بود که گاهی نمی‌توانست دوست داشته باشد، چون فکر میکرد طرف مقابل او را دوست ندارد.

از «مانیکا» بگوییم که در کودکی از طرف خانواده و دوست و غریبه پس زده شده بود، چون چاق بود. اما حالا که بزرگتر شده، به خود آمده بود که باید تو دل برو باشد و نفر اول. در آشپزی، در زن فوق العاده بودن، در دوست و همسایه خوب بودن و در همه چیز و همه کار. باید تحسین می شد و برایش کف می زدند و هورا می کشیدند، حتی شده در ظاهر.

990531Friends31nama2.jpg

«چندلر» که مهربان نبود، مگر با کسانی که وارد حریم دوستی اش می شدند. چون در پیدا کردن دوست یک شکست خورده به حساب می آمد، پس آنچه را که داشت، باید حفظ می‌کرد. حتی اگر لازم به گذشتن از خودش و مالش باشد. چه زمانی که با «جویی» دوست و همخانه بود و چه زمانی که همراه و همسر «مانیکا» بود. «چندلر» که کودکی‌اش در موضع ضعف و تمسخر قرار می گرفت، بخاطر مادرش که داستانهای شهوانی می نوشت و پدرش که ترنس بود. با همین زمینه های ذهنی، حالا باید همه را از دم تیغ تمسخر خود می گذراند. برای همین خنگی یا اشتباه طرف مقابلش را سختگیرانه به طنز می گرفت تا ناخودآگاهش آرام شود.

«فیبی» که یاد گرفته بود تا نسبت به رفتار و واکنش دیگران بی تفاوت باشد. او اینطور یاد گرفته بود. اینکه هر کاری می خواهد، انجام دهد، حالا درست باشد یا غلط. آهنگ می خواند، حتی اگر بقیه دوست نداشته باشند. چون همیشه روی پای خودش ایستاده بود و توسط خانواده تایید یا رد نشده بود. رک و بی پرده بود. برایش مهم نبود که دیگری به چه کاری مشغول است و چه توقعی دارد. از طرفی «فیبی» همیشه دنبال چیزی در گذشته اش بود. چیزی که خودش را به آن پیوند بزند و بی کس نباشد. دنبال مادرش می گشت. از ماشین مادربزرگش دل نمی کند. حتی وقتی برادر ناتنی اش را پیدا کرد تمام و کمال هوایش را داشت، با وجود اینکه هیچ قرابت رفتاری با او نداشت.

«ریچل» مغرور بود و زیاده خواه، چه در دوستی و چه در کار. زود سر ذوق می آمد و زود از تک و تا می‌افتاد. هوس که می کرد، همان کار را انجام می داد. اولش بیگانه بود با جمع دوستان اما زود مثل آنها شد، البته ته مانده هایی که از زندگی قبلی اش داشت.

«جویی» تنبل بود و پرخور. هر آنچه می‌خواست را زود به دست می آورد. چون ظاهر زیبایی داشت و البته اقبال و زبان خوبی. همین باعث می شد که تلاش چندانی برای به دست آوردن نکند و حتی برای نگه داشتن آنچه داشت هم تلاشی نمیکرد. چون مدام تحسین میشد و بیشتر از این هم چیزی نمی خواست. کودکانه طلب می کرد، کودکان به دست می‌آورد و کودکانه تر زندگی می کرد.

و در پایان ...بزرگترین رمز موفقیت سریال "فرندز" این است که این شش نفر،دوست واقعی بودند. همه شان در اکثر فصول سریال و البته به خواسته و اصرار خودشان، حقوق برابر دریافت کردند و قبل از فیلمبرداری هر قسمت، دورهم جمع می شدند و درباره خودشان و یا از ماجراهای قسمت بعد صحبت می کردند و شاید حالا به این نتیجه میرسیم که آنچه می دیدیم، همان دوستی واقعی «کورتنی کاکس» و «جنیفر آنیستون» و « لیسی کوردو» «دیوید شویمر» «متیو پری» و «مت له بلانک» بود، بدون آنکه در اظهار دوستی نقشی بازی کنند. دوستانی که قبل از شروع سریال به یک سفر لاس وگاس هم رفته بودند. حالا پیوند دوستی شان در سریال جاری شده و از قاب تلویزیون به ما رسیده است. شاید این معنای دوستی بود که ما را بیشتر از یک فیلمنامه و اجرا با سریال همراه کرد و دوستش داشتیم و حالا مشتاقانه منتظر دیدن دوباره آنها در یک قسمت جدید هستیم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید