یکشنبه, 29 تیر 1399 18:38

نگاهی طنز به تبلیغات تلویزیونی / من در سرزمین آلیس اینا!

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

علی افشاری / سی و یک نما_ آلیس عینکشو درآورد و جواب داد:« ما که چیز غیر واقعی نمیسازیم هر چیزی که میسازیم، توی این ساختمون و توی دنیای ما واقعیه.» بعد برای اینکه حرفشو ثابت کنه از یه نفر که داشت از اونجا رد میشد پرسید:« دلار اینجا امروز چنده؟» طرف با روی گشاده و حال خوب جواب داد:«معلومه این چه سوالیه میپرسی! هزار تومن دیگه!»

 

ساعت هفت و نیم عصر بود. خسته از یک روز شلوغ و پر کار تازه رسیده بودم خونه . حوصله نداشتم؛ دلیلش این بود که مدیر باز هم با درخواست مرخصی من مخالفت کرده بود. بعد از یه چرت کوتاه نشستم پای تلویزیون تا شاید نصف وظیفه  خستگی در کردنم رو تلویزیونم انجام بده .
 با چنین چیزی مواجه شدم: سه کانال در حال تبلیغ کفش، یک کانال در حال تبلیغ سالاد الویه، یک کانال در حال تبلیغ پوشک بچه و ما بقی کانال ها در حال قرعه کشی جایزه تبلیغات پخش شده قبلی! 
واقعا تبلیغ های سرگرم کننده ای بودن. خیلی ممنونم از سازنده هاشون! اینکه میگم سرگرم کننده منظورم نسبت به برنامه های خود تلویزیونه ها. آخه هر جور حساب کنین واقعا اینکه یه مرده پنیر بخوره یهو با گاوا شروع کنه به صحبت کردن خیلی جذاب تره تا اینکه یه گزارشگر خیلی جدی صاف زل بزنه به دوربین و برای فوت شدگان کرونا آرزوی سلامتی کنه! 
 
 
کلافه از تبلیغات تلویزیون اومدم خاموشش کنم دستم خورد به دکمه صفر کنترل و تلویزیون رفت روی کانال صفر! اینجا بود که با عجیب ترین اکتشاف زندگی خودم آشنا شدم؛ باور کردنی نبود! تلویزیونم تو یه لحظه شروع کرد به تکون خوردن. یک دفعه شیشه ش شکست و کله یه مرد با موهای کم پشت و عینک گرد از توش اومد بیرون! با یه لبخند مریض گفت:«سلاااام! من آلیس هستم! کسی اینجا از خدمات و برنامه های تلویزیون ناراضیه؟» جا خورده بودم؛ آب دهنم رو قورت دادم گفتم:«ب...ببب...بله...» آلیس جواب داد:« اصلا نگران نباشید!» دستمو گرفت و منو با خودش کشوند توی تلویزیون! با سرعت خیلی وحشتناک داشتیم از داخل یه تونل رنگی عبور میکردیم. داخل تونل صداهای مختلف بدون نظم میپیچیدن و مغز آدم رو آزار میدادن. صداهایی مثل:« دوغشو بدم هلوشو بدم؟» بعد صدا قطع میشد و صدای بعدی:« بیست قسطه... بیست قسطه... میخوام سالاد درست کنم!... محسنننن تبرکهههه... چامیلا تاتزیلا فامیلا گادزیلا...» صداها همینجور عذاب آور پخش میشدن تا اینکه رسیدیم به آخر تونل، جایی که یه ساختمون بلند روبروش بود و روی سردر ساختمون نوشته بودن:«شرکت چشم انداز راهبردی تبلیغات (چرت!) » 
آلیس صداشو صاف کرد گفت:« ببین ما فهمیدیم تو از تبلیغات ما ناراضی هستی. از اونجا که رضایتمندی شما برای ما مهمترین چیزه آوردمت اینجا خودت پشت صحنه ساخت تبلیغامون رو ببینی بفهمی ما چقدر زحمت میکشیم خودت خود به خود راضی شی!» 
 
 
گرد و خاک روی لباسمو تکوندم پیرهنم رو صاف کردم و با لکنت گفتم:«خیلی ممنون... فقط چهره شما برای من خیلی آشناست.»
دفترچه ش رو از داخل جیبش در آورد نگاهی بهش انداختو گفت:«خب از کجا شروع کنیم؟ تبلیغ دوغشو بریم؟ پوشکشو بریم؟ بانکشو بریم؟ کدومو بریم؟» 
برق از سرم پرید:« عه! شما همون آقایید؟ خیلی خوشوقتم! کار و بار چطوره؟ الان چیکار میکنید؟» 
پشت سیبیلشو خاروند و با غرور جواب داد:« خوبه خداروشکر بعد اون تبلیغ معروف شدم و نونم تو روغنه... الان معروفم به آلیس(عالیس) سینمای ایران ... شنبه تا پنج شنبه خودم اجرا دارم تو تالار وحدت... البته فکر نکنی بازیگرما... میرم اونجا میگم دوغشو بدم هلوشو بدم و مردم میخندن بهم. امروزم ساعت شیش یه تاک شو دعوتم اونجام باید برم همینو بگم. خب حالا بگذریم به نظرم اول بریم سراغ تبلیغ پوشک بچه.» 
یه پنیر رو از جیبش درآورد. بسته پنیر رو مالید غیب شدیم و داخل استودیو ظاهر شدیم. ازش پرسیدم چطور با مالیدن پنیر غیب و ظاهر میشیم؟» گفت:« این یه پنیر معمولی نیست! همون پنیریه که تو اون تبلیغ، روشو مالید، از توش گاو اومد بیرون، باهاش حرف زد!»
 همیشه فکر میکردم دنیایی که توی تبلیغات تلویزیون نشون میدن تخیلیه و خنده داره نگو اینا واقعا دنیاشون همینجوریه.  تو شرکتشون همینجوری زندگی میکنن.
داخل استودیو همه مشغول کار بودن. یه بچه یک ساله رو گذاشته بودن جلوی دوربین. میگفتن بگو پوشک مای بیبی و در کمال ناباوری بچه یه ساله حرف میزد و میگفت:« پوشک مای بیبی!» سوالی برام پیش اومد. خب اگه این بچه میتونه حرف بزنه چرا دهنشو باز نمیکنه همون اول بگه دستشویی دارم که دیگه نیازی به پوشک نباشه؟ بعد اصلا چرا این بچه بوره و چشماش آبیه؟ چرا توی همه تبلیغا از ماست و دوغ گرفته تا صابون و پوشک از بچه بور استفاده میکنن؟ بابا بخدا من تا پونزده سالگی فکر میکردم نکته این تبلیغا اینه که اگه از این صابون استفاده کنی بچه ات بور میشه!
 
 
آلیس که حسابی از سوالات من ناراحت شده بود دوباره پنیرشو مالید و تو یه استودیوی دیگه ظاهر شدیم! اینبار یه استودیو کاملا مدرن و سفید. با یه هوای مطبوع و خنک که هر کی از کنارمون رد میشد بهمون لبخند میزد. به طرز عجیبی اونجا همه چیز خوب بود. انگار تو بهشت بودیم! همه با هم مهربون بودن و بچه های بور تو آرامش کامل داشتن با هم بازی میکرد. باور کنید اگه تو یه قسمت از استودیو قهوه برنمیگشت رو لباس بچه ها و مامانشون با آرامش جوابشون رو نمیداد هیچوقت نمیفهمیدم که الان تو تبلیغ پودر لباسشویی ایم! آخه واقعا نمیدونم کجای واقعیت مامانا انقدر مهربون رفتار میکنن در برابر کثیفی لباس بچه؟ تا جایی که من یادمه ما که از کوچه برمیگشتیم خونه مامانمون میدید لباسمون کثیفه انقدر کتکمون میزد لباسه خودش تو جریان کتک خوردن تمیز میشد. از آلیس پرسیدم:«چرا اینا یه جوری خوشحالن و حالشون خوبه که انگار با یه پودر لباسشویی تموم مشکلات زندگی حل میشه؟» آلیس عینکشو درآورد و جواب داد:« ما که چیز غیرواقعی نمیسازیم هر چیزی که میسازیم، توی این ساختمون و توی دنیای ما واقعیه.» بعد برای اینکه حرفشو ثابت کنه از یه نفر که داشت از اونجا رد میشد پرسید:« دلار اینجا امروز چنده؟» طرف با روی گشاده و حال خوب جواب داد:« معلومه! این چه سوالیه میپرسی! هزار تومن دیگه!» آلیس  برگشت سمت من و گفت:« دیدی؟ الان تو این طبقه  ساختمون تنها مشکل مردم داشتن پودر لباسشویی مناسبه!» با لبخند دوباره پنیر رو مالید و غیب شدیم.
رسیدیم به یه طبقه عجیب! فضای تاریکی داشت مثل یه کافه. یه سری آدم با موی بلند و فر نشسته بودن و با بوی عود و شمع روشن برای همدیگه شعر میخوندن. یکیشون بلند گفت:« ببینید چی سرودم! فامیلا... چاتزیلا... گاتزیلا... ماندیلا...» پرسیدم:« عه ایشون شاعر همون تبلیغن! چه اصراریه تو تبلیغا همه چیز رو با شعر بگید؟ از حافظ و سعدی خجالت نمیکشین؟»  آلیس زد زیر خنده:« حافظ و سعدی؟ اتفاقا از اونا هم قراره تو تبلیغ کتاب های کنکور ادبیات استفاده کنیم! قراردادشو بستیم! حافظ میاد میگه من برای شاعر شدن از این کتاب های کنکور استفاده کردم از اونور سعدی داد میزنه کتاب کنکور خونم افتاد! با خیلی آدم معروفا قرارداد بستیم اتفاقا!» من که از تعجب فکم داشت میفتاد به آلیس گفتم پنیرو بمال بریم!»
وارد طبقه بعدی شدیم. روی دیوار نوشته بود اتاق ایده پردازی. اما چیزی که میدیدم باور کردنی نبود. حدود هزار تا کپی از ایرج ملکی نشسته بودن پشت میز و داشتن فیلمنامه تبلیغاتی مینوشتن. اینجا بود که فهمیدم چرا همیشه فک میکردم تبلیغای تلویزیون انقدر خوش ساختن تصویراشون در حد استاد محمود کلاریه اما متنشون در حد ایرج ملکی! 
سریع و دستپاچه به آلیس گفتم:« من دیگه بهتره برم کاملا قانع شدم و شما واقعا خیلی زحمت میکشین.»
آلیس دستمو گرفت:« کجا میخوای بری؟ اتفاقا یه تبلیغ الان میخوایم فیلمبرداری کنیم که خوراک خودته! خودت باید بازیش کنی!»
پرسیدم:«تبلیغ چی؟» گفت:« بریم میفهمی.» 
وارد یه استودیو شدیم همه داشتن با لبخند دست جمعی دور هم شعر میخوندن حتی کارگردان هم با شعر با همه صحبت میکرد و با شعر حرکت و کات میداد! یه نفر جلوی دوربین خیلی گشاده رو میگفت:« میخوام سالاد درست کنم.» همه با شعر میگفتن:« سالاد چی؟» این جواب میداد:« الویه! » اولا که واقعا کجای پروسه الویه درست کردن انقدر شادی داره؟ مگر اینکه وسطش تفریحی یه چی بزنید. دوما! بدبختا الویه یه هفته میمونه تو یخچال هر چی بخوری تموم نمیشه! شادی نداره که!
 
 
آلیس اما بهم گفت که الویه های اینجا اینجوری نیست. خودش خود به خود تموم میشه. من که از این اتفاق حسابی هیجان زده بودم گفتم:« آلیس اینجا واقعا خوبه ها! همه خوشحالن! دلار هزار تومن! الویه ها زود تموم میشه! مردم با گاو ها حرف میزنن! بچه ها بورن و هیچوقت گریه نمیکنن! اینجا انگار حتی اگه بدترین غذای جهان رو هم درست کنی با روغن تبلیغاتی شما در حد قرمه سبزی خوشمزه میشه! راستی آلیس میشه من همینجا بمونم؟» آلیس یه دستی به صورتش کشید و گفت:« نمیدونم تصمیم خودته. اخیرا یه کم سخت اقامت میدن چون درخواستا رفته بالا ولی تو تلاشتو بکن!»
و اینگونه بود که من موندم توی شرکت چرت و شدم همون مردی که توی تبلیغ کفش با استفاده از اون کفش ها زندگیش از این رو به اون رو شده و حتی دیگه مدیر شرکتش هم بهش مرخصی میده! بله درست حدس زدید من همونم!
 
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید