چهارشنبه, 04 تیر 1393 23:54

گفتگوی اختصاصی سی و یک نما با "علی اصغری" / کارگاه قلم – عصر – هوا طوفانی است / قسمت اول: آغاز

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

زری کریمی (سی و یک نما) - علي اصغري متولد 1359 عضو کانون نمایشنامه نویسان ایران است. وی دوره نمایشنامه نویسی را در دانشکده سوره و کارگردانی،فیلمنامه نویسی و فیلمبرداری را نیز در انجمن سینمای جوان آموخته است.

 

اصغری از اعضاي اصلي كارگاه قلم است،  كه از سال (1387)فعاليت خود را در زمينه فيلمنامه نويسي به صورت كارگاهي آغاز كرده .

او را سال گذشته در سی و یکمین جشنواره ی فیلم فجربا فیلمنامه ی  مطرح "دهلیز" به کارگردانی بهروز شعیبی بیشتر شناختیم و امسال نیز فیلمنامه ی دیگری از او به نام "فصل فراموشی فریبا "به کارگردانی عباس رافعی نظر منتقدین را به خود جلب کرد.آخرین نوشته ی او فیلمنامه ی "شیفت شب" است که به کارگردانی نیکی کریمی ساخته می شود.

نمایشنامه نویسی در کنار فیلمنامه حرفه و هنر علی اصغری است که در میان می توان به نمایش "خشت خام خانه" اشاره کرد

او بارها نامزد جوایز معتبر  متعددی شده که برخی از این جوایز را نیز تصاحب کرده است

از آن جمله :برنده بهترین فیلمنامه از نگاه منتقدین در هفتمین دوره برای " دهلیز " 1392

بهترین فیلمنامه بلند برای " نامه های خیس " از نهمین جشنواره بین المللی کازان روسیه 2013

کاندید بهترین فیلمنامه در سی و یکمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم " دهلیز " 1391

برنده جایزه بهترین نمایشنامه نویس کشور در ششمین دوره ادبیات نمایشی سال  " خشت خام خانه "  1391

کاندید بهترین نمایشنامه نویس  در پنجمین دوره ادبیات نمایشی سال " پشت کلانتری ، کوچه اول ، تیر چراغ برق  "1390

برگزیده  نهائی بخش متون سی امین جشنواره بین المللی  تئاتر فجر " خشت خام خانه "1390

جایزه اول فیلمنامه نویسی در نخستین جشنواره راه روشن برای فیلمنامه "فصل فراموشی فریبا"1390

کاندید بهترین فیلمنامه برای "نامه های خیس "  در نخستین جشنواره بیت المللی فیلمهای ویدئویی

تیتراغاز_قسمت اول
مکان:دفتر کارگاه قلم – عصر - بیرون هوا طوفانی است


علی اصغری خوش مشرب و خوش صحبت است.لیوانهای چای را برداشته.پشت میز مینشینیم.فضا دوستانه است.ضبط را روشن کرده و با یک سوال شروع میکنم

علی اصغری چطور شد که نویسنده شد؟از اولش بگو.با جزییات

اصغری اندکی مکث کرده شروع میکند ،مثل همیشه با لبخند

-راستش سینماو تاتر از قدیم توی خوانوادمون ژنتیکی بوده.هم پدرم هم برادرام.همشون عشق سینما..یادمه توی بچگی هامون بابام از این بازیا میکرد.سه تا فیلم بگو با فردین و ظهوری.سه تا فیلم بگو با بهروز و ناصر..یا مثلا چهار تا فیلم بگو که با ف شروع میشه...از این قبیل بازیها..البته بماند که همین الانم با این همه علاقه شون وبا این که من دیگه صنف کاریم سینماست ،اگه احساس امنیت شغلی نکنن توی کارم یا احساس کنن داره به خونوادم فشار میاد بهم میگن: "علی بی خیال شو".

(علی اینجا میخنده..مکثی میکنه یه قلپ چای و میره توو خیلی قدیما)

هشت سالم بود.فیلم vhs تازه باب شده بود.ویدیو توی خونه ها کم بود.برادرم یه فیلمی اورده بود خونه .اونم عشق سینما بود.خیلی زیاد.مجله فیلم هم ارشیو میکرد.حتی یه دوره ای فیلم هم تکثیر میکرد.من یادمه  فیلم vhs نصف بالا تنه من بود.که زیر پیراهن هامون قایم میکردیم (میخندد)

یادمه اولین فیلمی که دیدم اکشن بود.اسمش یادم نیست.اما خیلی خیلی روم تاثیر گذاشت.مات و مبهوت مونده بودم.اولین بار اونجا نوشتم.قهرمان فیلم حسابی منو تکون داد.یادمه سعی کردم با همون ادبیات بچگانه خودم بنویسم.این می اید.ان یکی میرود.او مشت خورد.او لگد میزند.ان یکی میشکند.یه جور تصویر نویسی (هر دو میخندیم )و اما اولین بار سینما..یادمه 9 سالم بود.سر یه کل کل حسابی با برادرم بود که تصمیم گرفتم برم تو سینما.برادر بزرگم زیاد فیلم میدید.قول و قراری داشتیم که اینبار منم با خودشون ببرن (علی با هیجان دستهاشو تکون میده و از قدیم میگه.الان واقعا یه کودک نه ساله ا ست )من فوتبال بودم.اومدم خونه.همه رفته بودن.ای وای..فیلم "دزد عروسکها".منو نبرده بودن.خیلی گریه کردم.خیلی..یه دریا..داداشم وقتی اومد نمی تونست منو اروم کنه (مکث )اونموقع یادمه خیلی با لج و جدی گفتم:یه روزی هم من میرم تو فیلم....البته اونموقع عشق بازی بودم.همون تصمیم تو همون سن و سالا منو یه قدم برد جلو (یه قلپ چای مینوشدکه الان سرد شده.بیرون هوا طوفانی است )اولین فیلمی که دیدم اسمش بود "روزنه".سینما شباهنگ.همون سمت محله خودمون.الانا البته شده پاساژ...یه فیلم فلسفی عرفانی..منم یه وجب بچه.سر در نمیارم که...نیم ساعت نشستیم...بیابون..اسبی رد میشه...یه رب بعد یه اسب دیگه (میخندیم )من مات و مبهوت مونده بودم...ا..ا...تلویزیون ۱۴ اینچ ما کجا..تق تق شبکه عوض کن کجا و...این کجا...!!؟

گرفتار شدم دیگه...محو...مات...از ۱۱سالگی چند تا رفیق پیدا کردم که گاه گداری یواشکی بریم سینما.همون سمت محل خودمون مولوی.سینما تمدن.آرش...اکثر فیلمهاش اکشن بودن.گذرگاه/ اخرین خون /کانیمانگا ..دهه دهه۶۰ بود.فضا فضای جنگ بود.قهرمان میخواستیم.خوراک فرهنگی که  میخواستیم از این همین جنس سینما بود.و چه درست و به جا ...قهرمان و قهرمان سازی...روحیه مردم اون زمان...چه روزگاری...متاسفانه یکی دو تا دیگه از همون سینما هارو هم خراب کردن! (نفس عمیق )خوب تا اون موقع من همچنان عشق بازی بودم و هر جور بود باید می رفتم توی فیلم.خوب گاه گداریم تاتر مدرسه بازی می کردم که اصلا جدی نبود.تا اینکه توی فیلم ۱۶میلیمتریه دوست داداشم بازی کردم.۱۲سالم بود.داداشم آپارات اورد خونه فیلم رو دیدیم.و من همچنان محو و گیج..همینطور مونده بودم.اون صدای قر قر..انگاری سینما اومده بود خونه ما.از اونور پسر خالم آپارات که داشت هیچ ،خودشم اپارات ابداع کرده بود .تازه نمیدونم با چه ماده ای و چه جوری برداشته بود روی نگاتیو ها رو پاک کرده بود.اسم خودش رو نمیدونم چجوری نوشته بود روش.حالا پسر خالم چند سالشه ؟هم سنه من..منو میگی!!.رفتیم زیر زمینشون فیلم دیدیم.اول فیلم نوشته میشد ابوالفضل...حال خراااب..که چطور ابوالفضل تونسته من نتونستم واز اون بدتر.یه دفترچه بهم نشون داد که توش می نوشت.خوبم می نوشت.قصه های عجیب غریب و تخیلی.منو میگی!!.کلی غصه خوردم که چرا.چرا به ذهن ابوالفضل رسیده به ذهن من نه...این شد تلنگر بعدی...رقابت..که علی تو میتونی.اصلا حالا که اینجوریه تو باید بنویسی (میخندد)داداشم هم که اینور آرشیو داشت.گوشه خونه پر بود از مجله های فیلم...گاهی نقد هم مینوشت.خوب فیلم رو تحلیل میکرد.تخصصی.منم که غرق این عالم...سینما...تابستون بود.پا به پای بابام همه کار می کردیم.کمک خرج خونه بودیم.توی کیف فروشی بودم.داشتم اضافات کیف رو برش می دادم.خیاطمون مصطفی اومد توی مغازه.روزنامه به دست.رو به عادل اون یکی خیاطمون که یه بازیگر اومده میگن اولین استار زن سینمای ایرانه (من و علی اصغری هر دو با هم):"نیکی کریمی"...بله فیلم "عروس".دزدکی سرم رو بردم سمت روزنامه.یه زن و مرد.توی یه ماشین.زن لباس عروس تنشه.و چه زیباست.به داداشم گفتم.گفت فیلم اسمش هست عروس.راجع به فیلم کلی برام گفت.از قصه اش.از اینکه نوع قصه گویی اش جدیده.منم واسه اینکه بگم حالیمه گفتمداداش میگن نیکی کریمی اولین استار زن سینمای ایرانه...یادش بخیر .(میخندد)برادرم واسمون فیلمهای خوب میگذاشت.پدر خوانده/ توپهای ناواران..اخ اخ..توپهای ناواران..از سر بد جنسیش نمیگذاشت سکانس اخر فیلم رو ببینم.چقدر حرص میداد منو..من کلی واسه خودم فینال ساخته بودم واسه ته فیلم...البته کلی هم گریه میکردم (میخندد)آینه جادوی سینما.تخیل.قهرمان فیلم رو اونطور که دلم میخواست به سر انجام میرسوندم...

من: بالاخره که دیدی؟

 علی (می خندد از ان قهقهه های خوب و جان دارش)آره بابا دیدم.میرفتیم صف جشنواره با داداش...چه لذتی داشت..اماالان دیگه اینطور نیست برام..یادش بخیر(چای دوم را میریزد.هوا بیرون همچنان طوفانی است )دوران راهنمایی قضیه جدی تر شد.یه گروه اومدن واسه سیاه بازی مدرسه.اخ اخ کی بود؟اقا رضا شاد همسایه بغلی...وا رفتم...

خدا رحمتش کنه.خیلی هم دردناک فوت کرد.کفشهای میرزا نوروز خان رو هم بازی کرده بود (مکث ) اولین نمایشنامه ای هم که نوشتم تقدیم کردم به رضا شاد...روحش شاد..من تا اون موقع نمیدونستم اقا رضا همسایه ما بازیگره.پیش خودم توی همون عوالم بچگی گفتم پس این دنیا ها دست یافتنیه...کلی پزش رو میدادم به دوستهام و...تا اینکه اولین بار یه نمایشنامه خریدم از همون مرحوم رضا شاد. یه مقدار از پس اندازم و قرض از برادرم و دوستهام و راضی باشه مابقیش رو هم دزدیدم از کیف مادرم.کلش شد دویست تومان (هر دو از ته دل می خندیم ) که تقدیم کردیم..دو دستی اقا رضا شاد واسه یه نمایشنامه که بعدها فهمیدم اون چهار برگی که دستم بود طرح بود نه نمایشنامه.اقا رضا هم فهمیده بود من حسابی عشق تاترم_توی حیاطمون از روز اجراش به بعد مدام بلند بلند اداش رو در میاوردم تا بفهمه منم بلدم_خلاصش یه چند تا برگه داد دست ما.با مهر وزارت ارشاد.با کلی تاکید روی مهر که ال است و بل است.یعنی اینکه مهم است...خدا رحمتش کنه....اینجا من اولین بار نمایشنامه گرفتم دست.از نزدیک میخوندمش و میدیدم (لبخند میزند و اندکی مکث )سال ۷۲ ...این طرح رو تا چند سال دوره راهنمای و دبیرستان با دوستهام اجرا کردیم.کلا یه گروه شده بودیم.از این مدرسه به اون مدرسه.بینمون یه دوستی بود به نام جمشید عسگریه.که الان از بهترین های تاتر خیابانی هستن.اون مارو معرفی کرد به یه گروه حرفه ای.که خیلی بیشتر از ما کار کرده بودن... خیلی.توی فرهنگسرا بهمن.اونجا یعنی فرهنگسرا و دورانش جزو بهترین دوره های طلایی ام هست که کلی واسم خوب بود.عین یه تلنگر....توی تیم خبره اونها یه اقایی بود به اسم حمید جوکار.یکی از همون روزای تمرین جوکار یهو پرسید:"کی میتونه اینجا بنویسه"?من ناگهان از دهنم پریدمن...!!!؟؟؟(بلند قهقهه میزند).هیچی دیگه نتونستم بنویسم و اون گروه رو هم از خجالتم از دست دادم (هر دو با هم میخندیم بلند بلند . میتوانستم چهره علی اصغری با این همه حجب و حیایش را در همان دوران حدس بزنم.طوفان شدید شده.و هوا ترسناک......

ادامه دارد....

 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید