بهاره کیانافشار قطعاً بازیگر بدی نیست، اما حقیقت این است که تواناییهای او در بازیگری هنوز به آن سطح از پختگی و استواری نرسیده که بتواند پایههایی محکم برای انتخابهای جسورانه داشته باشد. او در انتخاب و ارائه نقش، نیاز مبرمی به دقت و سختگیری دارد تا در تلهی نقشهای تزیینی نیفتد. اگر به عقب برگردیم، میتوان حضور او در سریال «آبان» را موفق محسوب کرد؛ جایی که شخصیت او معنا داشت و در تار و پود روایت تنیده شده بود. اما نگاهی به آثار اخیر او، بهویژه در سریالهای «بیعاطفه» و «بیست و یک»، نشان میدهد که او در حال «پلکیدن» در قصههاست.
پلکیدن در اینجا یعنی حضور در سطحی از روایت که هیچ اثر عمیقی بر جای نمیگذارد. وقتی کاراکتر یک بازیگر چنان بیتاثیر باشد که نبودنش هیچ تغییری در روند داستان ایجاد نکند و حتی حذف آن شاید به اثر کمک کند، یعنی ما با یک نقش زائد روبهرو هستیم. تلخترین نکته در مورد نقشهای اخیر کیانافشار این است که این شخصیتها چنان تکبعدی طراحی شدهاند که میتوان آنها را به هر بازیگری با اندک تجربه سپرد و باز هم نتیجهی یکسانی گرفت.
این تکرارِ حضورهای بیاثر، یک زنگ خطر جدی است. برای بازیگری که میخواهد در حافظهی مخاطب به عنوان یک «هنرمند» ماندگار شود، خطرناکترین اتفاق این است که از یک «بازیگر» به یک «چهره» تبدیل شود. چهرهها میآیند و میروند و تنها با تصویرشان به یاد آورده میشوند، اما بازیگران با اثرگذاریشان در قلب قصه، جایگاه خود را تثبیت میکنند. بهاره کیانافشار اکنون در نقطهای ایستاده است که باید تصمیم بگیرد؛ یا به پلکیدن در نقشهای بیاثر و پرسهزدن در حاشیه ادامه دهد و به مرور جایگاهش را متزلزل کند، یا با بازگشت به ضرورتهای دراماتیک، دوباره به عمق بازیگری بازگردد.
هما گویا

