دو هفتهی آخر بود. آیسییو، مادرم در کُما و من که تنها فرزندش بودم و هر روز صبح با صدای زنگ ساعت از کابوسهای شبانه جدا میشدم، لباس میپوشیدم و به بیمارستان آبان میرفتم.آن روز صبح، ساعت زنگ نزد. چشمهایم را که باز کردم، دیدم خواب ماندهام. کسی دوشاخهی تلفن را هم کشیده بود! دوباره چشمهایم را بستم؛ همان لحظه فهمیدم که مادرم مُرده است.