سی و یک نما - وقتی در آخرین مراسم اسکارِ قرن بیستم، زمانی که نه ایران و نه سینمای ایران برای اکثریت مردم جهان چندان نام آشنایی نبود، مجید مجیدی در لیست نهایی فیلمهای خارجیزبان قرار گرفت و برای اولین بار نامزد اسکار شد. فیلم درخشان «بچههای آسمان» که اگر رقیبی چون روبرتو بنینی و فیلم مهم «زندگی زیباست» نداشت، حتماً نخستین تندیس اسکار را با خود به ایران میآورد.
سی و یک نما - ما با «ورود آقایان ممنوع» خندیدیم، با «دهلیز» گریستیم و با «خانه به دوش» زندگی کردیم. ما با رضا عطاران خاطرهها داریم، اما «خانوم والده» آن خاطره ها را خطخطی میکند.
ما رضا عطاران را دوست داریم اما با او در "صد دام" ارتباط نگرفتیم و با "خانوم والده" به دنبالِ او گشتیم.
سی و یک نما - ما با سینمایِ فرهادی زندگی کردیم و نوع خاصی از روایتِ سینمایی را آموختیم و از آن لذت بردیم و خاطره ساختیم. فرهادی مدرنترین نگاهِ سینمایی را برایمان بومی میکرد؛ به زبانی که دنیا هم میتوانست با آن ارتباط بگیرد و تحسینش کند.
سی و یک نما — وقتی علی مصفا و لیلا حاتمی در کنار هم قرار میگیرند، نتیجه صرفاً یک فیلم نیست؛ بلکه یک تجربهی بصری و روحی است. در این سه اثر، تقابل بازی آنها، استانداردی جهانی از اجرا را به نمایش گذاشته که هر کدام، شانس واقعی برای دیده شدن در اسکار بود.
سی و یک نما - دیگر لازم نیست خاکِ صحنه خوردن، چون این صحنهها دیگر خاکی نیستند! بازیگران دیگر زحمت تلاش برای انتقال حس و مفاهیم عمیق را نکشند؛ چون مخاطبی که ۵ میلیون تومان بلیت خریده تا در محیطی لوکس حضور یابد، برای دیدن هنر نیامده است. او فقط آمده تا بازیگر، گریم، لباس و دکور را ببیند، پزِ حضور در این جمع خاص را بدهد و در دنیای پر زرق و برق سلبریتیها غوطهور شود.
سی و یک نما - او نه یک چهره زیبا، بلکه بازیگری بود که با تئاتر و موج نو متولد شد. از صحنههای «شهر قصّه» تا درخشش در آثار نوابغی چون ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی، خسرو هریتاش و مسعود کیمیایی.مسیر او در ابتدا شبیه به یک رویای درخشان بود؛ اما در پسِ آن چهرهی نمادین، طوفانی در جریان بود که زیبایی او را به دشمنی تبدیل کرد و او را به سوی تاریکی کشاند. این روایت، داستان مردی است که در تقابل با تصویرش شکست خورد.
دو هفتهی آخر بود. آیسییو، مادرم در کُما و من که تنها فرزندش بودم و هر روز صبح با صدای زنگ ساعت از کابوسهای شبانه جدا میشدم، لباس میپوشیدم و به بیمارستان آبان میرفتم.آن روز صبح، ساعت زنگ نزد. چشمهایم را که باز کردم، دیدم خواب ماندهام. کسی دوشاخهی تلفن را هم کشیده بود! دوباره چشمهایم را بستم؛ همان لحظه فهمیدم که مادرم مُرده است.