نمایش موارد بر اساس برچسب: هما گویا

هماگویا (سی و یک نما)- چهارم عید بود. از پله ها اومد پایین و گفت که شما برید خونه مهدی. پروین رو هم ببرید. من یه چرت می خوابم و بعد میام. ما رفتیم خونه ی مهدی، پروین رو هم بردید. اما او نیومد...

منتشرشده در گوناگون
سه شنبه, 03 فروردين 1395 20:32

یک سکانس ، یک تبریک

 هما گویا - دو روز از "نوروز" می گذرد.نه اینکه "سی و یک نما " قدر نگاه شما را نمی دانست. نه اینکه وظیفه ی خود نمی دانست تا سال نو را به شما عزیزان تبریک بگوید.فقط نمی دانست که در این دنیای "بازی با کلمات" چطورتبریکی می تواند بیشتر به دل شما بنشیند و همخوان با  یک سایت سینمائی باشد تا اینکه....
خانم "پوران درخشنده" در پاسخ به انجام وظیفه ی من برای تبریک سال نو به ایشان ، پاسخی دادند .همان بود که می خواستیم .حالا آن را با تاخیر تقدیم شما می کنم:
 
خداوند قادرترين کارگردانى است که با رسيدن سکانس نوروز مى گويد 
نور ، صدا ، حرکت !
و او زيباترین فيلم هستى را با بازيگرى تمام مخلوقات کليد مى زند.
بهترين نقش را برايتان آرزومندم!
نوروزتان مبارک
از طرف همه ی آنهائی که در سی و یک نما به عشق شما قلم میزنند
 
منتشرشده در گوناگون

هما گویا (سی و یک نما) – دو زمان گفتن یا نوشتن سخت می شود. وقتی برای گفتن ، حرف زیاد باشد و وقتی حرفی برای گفتن نباشد. از بهروز وثوقی گفتن هم بسیار سخت است و البته ...تکراری. بخصوص این سالها و نزدیک شدن به هشتمین دهه زندگی اش  که بیشتر آن حیف شد. حیف نه تنهابرای او که برای ما و سینمای ما که چه سرمایه ای را تلف کردیم و حالا هیچ فرش قرمزی نمی تواند جبران این اتفاق باشد. دیگر هیچکس نمی تواند موهای سفید قیصر را دوباره از نو سیاه کند، دیگر این اسطوره در هفتاد سالگی نمی تواند رضا موتوری شود و کتک خورده، خیابان های تهران را زیر پای غرورش له کند. دیگر نمی تواند "سید" گوزن ها شود و دخل مواد فروش محل را بیاورد . حال با هم دیالوگ های مردی را مرور می کنیم که بقول "ممل آمریکائی" وسط مهرآباد آمریکا پیاده اش کردیم تا پمپ بنزین بخرد.

منتشرشده در سینمای ایران

هما گویا (سی و یک نما) - در میان آنانی  که نماینده مردم کشورم در بهارستان هستند، سی نفر به شهر من تعلق دارند و از میان این سی نفر دو نفر را از نزدیک می شناسم.

منتشرشده در گوناگون

هما گویا (سی و یک نما ) – عین جمله خالق اژدهائی که حتی برلیانه هم نفهمید، از کدام در وارد می شود در رابطه با کم لطفی لیلا حاتمی نسبت به  خبرنگاران این است: "چه لذت عميقى ميبرم از پاسخ هاى شفاف ليلا حاتمى به سوال هاى احمقانه خبرنگارهاى دوزارى". آقای حقیقی! بضاعت رسانه ای ما اجازه نمی دهد تا خبرنگاران گرانتری داشته باشیم، بی نواها ریال می گیرند، نه دلار. خوب هائی هم داریم که اجازه نوشتن ندارند.

منتشرشده در سینمای ایران

هما گویا (سی و یک نما) – کوچه ی بی نام از آن فیلم هائی است که از همان سکانس اول می توان حدس زد که ارزش دیدن دارد. طراحی لباس و گریم باران کوثری و حرکت خوب دوربین محمود کلاری وقتی نا م کوچه را که به واقع" بی نام" است به رخ ما می کشد و کنایه تلخ کوچه ی " علیرضا بی نام"به مخاطب می گوید که هاتف علیمردانی می خواهد برای ما قصه بگوید، از همان قصه هائی که خیلی وقت است در فیلمنامه های ما گم شده.

منتشرشده در سینمای ایران

هما گویا (سی و یک نما ) – یکی از متفاوت ترین شب ها در کاخ جشنواره سی و چهارم فجر، شبی بود که سیاستمداران با سینما آشتی کرده بودند. آن شب، هم سینما به دیدار سیاست می رفت و هم سیاست به دیدار سینما. شبی که فیلم "لانتوری" رضا درمیشیان در چند قدم مانده به صبح، روی پرده رفت و دکتر عارف، دکتر کواکبیان و علی مطهری سه کاندید ائتلاف بزرگ اصلاحات به تماشای آن نشستند.

منتشرشده در سینمای ایران

سی و یک نما – جک (جاکوب ترمبلی) امروز پنج ساله می‌شود. او بعدها می‌فهمد که پنج سالگی چه نقطه‌ی عطفی در زندگی اوست. نقطه‌ای که در حقیقت شروع زندگی او محسوب می‌شود. امروز هم مثل روزهای دیگر است. او و مادرش تنها واقعیتی هستند که وجود دارند. شاید "نیک پیر" هم واقعی باشد. همان موجودی که هر وقت درب "اتاق" بدون پنجره که تنها یک روزنه‌ی سقفی دارد را باز می‌کند، جک باید در کمد مخفی شود و آن شب را در آنجا بگذراند.

منتشرشده در سینمای جهان

هما گویا (سی و یک نما)- صدای خشدار او مرا به یاد مادرش "فرشته طائرپور" می اندازد و ته چهره اش مرا می برد به دنیای گلنار. همان گلناری که گلی بود...

منتشرشده در سینمای ایران

هما گویا (سی و یک نما)-یک بچه ی خرمشهر می خواهد قصه ای بنویسد که شخصیت اصلی آن نیزیک دختر خرمشهری است. می خواهد این دختر را از آخرین سالهای قبل از انقلاب به زمان جنگ بکشاند، می خواهد از نگاه او شهرش را ببیند که چطور سقوط کرد وچطور با رشادت ها و خون ها دوباره آزاد شد و می خواهد با این دختربه امروز برسد، امروزی که گاه فکر می کنیم که چه خوب "ممد نبود و ندید" که این روزها چقدر از هم دور مانده ایم و چطور یاران گاه رو به روی یاران قرار می گیرند.

منتشرشده در تلویزیون
صفحه26 از36